تبلیغات
داستان های کوتاه و خواندنی Amazing short stories
داستان های کوتاه و خواندنی Amazing short stories
Amazing short stories
گرگ و پیرزن
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 27 دی 1389 توسط سعید | نظرات ()

گرگ گرسنه‌ای برای تهیة غذا به شکار رفت.
در کلبه‌ای در حاشیة دهکده پسر کوچکی داشت گریه می‌کرد و گرگ صدای پیرزنی را شنید که داشت به او می‌گفت: «اگر دست از گریه و زاری برنداری تو را به گرگ می‌دهم.»

گرگ از آن‌جا رفت و
....

نشست و منتظر ماند تا پسر کوچولو را به او بدهند
.
شب فرا رسید و او هنوز انتظار می‌کشید.
ناگهان صدای پیرزن را شنید که می‌گوید: «کوچولو گریه نکن، من تو را به گرگ نمی‌دهم. بگذار همین که گرگ پیر بیاید او را می‌کشیم.»

گرگ با خود گفت: «انگار این‌جا آدم‌هایی پیدا می‌شوند که چیزی می‌گویند اما کار دیگری می‌کنند

و بلند شد و روستا را ترک گفت.



درباره وبلاگ


پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
جستجو
آخرین مطالب
اندر حکایت نوشیروان دادگر
وقتی یک فیل میمیرد
جغد زندگی
زهر و عسل
یه حس خاص
لعنت به مستراح
کلامی از شیخ بهایی
قسمتی از وصیت نامه ادوارد ادیش
ماشین کثیف
روغن وازلین و مرحوم خروس چهل تاج
کدوم گوری بودی؟
قفل
رابطه
عکاسی سخته
ارادت کامل
انسان سه راه دارد
نقاشی روی دیوار
بزرگ متوسط کوچک
هنر انگلیسی
درس خوندن
اگر عمر دوباره داشتم
حمل و نقل
شایعه سازی
ماشین نصب سنگ فرش خیابان
پدری روستایی، و پسرش
پدر خالی می بندی ؟
خجالت بکش خانم!
ضد سرقت
شب قبل از اعدام
+18
آرشیو
بهمن 1389
دی 1389
آبان 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
موضوعات
طنز
عکس
داستانک
نویسندگان
سعید
پیوند ها
یکی از خوی
پیوندهای روزانه
انجمن نخبگان
سلامت
معرفی سایت و بلاگ
مجله ی اینترنتی تفریحی و سرگرمی
مرکز مشاوره افق
وبلاگ پارسیان
خاطرات
خاطرات یك دانشجو
پسران رز
© بزرگترین وب دانلود ©
نظر سنجی
اینجا آپ بدم یا برم آدرس جدید؟



آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

دانلود اهنگ

دانلود

دانلود رایگان

دانلود نرم افزار

دانلود فیلم

دانلود فیلم

شادزیست

قالب وبلاگ

لیمونات

شارژ ایرانسل

تک باکس

دانلود نرم افزار